سالها بعد...
شب تولدت...
وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم
زیر چشمی حواسم هست
بی هوا شمع ها را فوت نکنی...
لب هایت که غنچه شد
صدا میزنم
آااااای قلبم!
میترسید تو و بچه هایمان!
می رسید بالای سرم،
میخندم ومیگویم:
آخ از این لبها...
با عصبانیت میگویی
دیوانه...
و نمیدانی این دیوانه مرا تا تولد بعدی ات زنده نگه میدارد!
سال ها بعد...
سال ها بعد را با تو دوست دارم
حتی در خیال!
پ ن :کامنتهارو میخوندم کلی خندم گرفت یه دوستی نوشته :صیغه بودن برای دفع شهوته....
من کی نوشتم صیغه بودن؟؟؟
دوست عزیز اول کامل بخون بعد نظر بده.
به هر حال کلی خندیدم.
پ ن 2:
یه وقتایی فراموش کردن بعضیا،
مثل فراموش کردنِ نفس کشیدنه...
برچسب:
نویسنده: نوید عباسیان
تاريخ: پنجشنبه
1 آذر
1397 ساعت: 13:56