+ اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس ميپرسن اينه که از يک تا ده به دردت چه شمارهای ميدی...
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن...
و يادمه يه بار وقتي که نميتونستم نفس بکشم و قفسه سينهام تو آتش میسوخت، با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم و نُه رو نشون دادم...
بعداً وقتی بهتر شدم پرستار اومد و بهم گفت که من يه مبارز واقعی هستم.
ازم پرسيد: ميدونی از کجا ميدونم؟
چون دردی رو که ده بود، گفته بودم ۹!
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت... بخاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹... دليل اينکه گفتم ۹ اين بود که درد شماره دهم رو نگه دارم برای یه وقت دیگه...
و الان وقتش بود.
ده بزرگ و وحشتناک،
از دست دادن تو بود...
رفتن تو درد شماره ده من بود
پ ن :
وقتی آدم به چیزی که میخواهد
نمیرسد
زیاد دور نميرود!
همان حوالی پرسه میزند
و به آشناترین چیز
نزدیک به او
شبیهِ او، چنگ میزند
برچسب:
نویسنده: نوید عباسیان