نامبرده مدتی است خسته است، منفعل شده و دستش به هیچ کاری نمی رود و حوصله خودش را هم ندارد. روزی چند کیلومتر مثل یک مرده متحرک با قدمهای کوتاه و سری فروافتاده و گامهایی سست در خیابان های شهر راه می رود، یک هدفون شلخته رفته در گوشهایش نشسته و یک نفر داخل موبایلش آواز می خواند - آوازهای غمگین - اما خسته است و نمی شنود و نمی فهمد. راستش فقط از هدفون استفاده میکند که صدای شهر را نشنود. کرِ دو طرفه شده، نه صدای بیرون را می شنود نه صدای درون ملتهب خودش را. کلافه است، رسیده به مرحله ای که باز ممکن است برود یک غار نمور تاریک پیدا کند و بنشیند به تعداد شن های صحرا فکر کند مثلا، یا به این که پانداهای حامله وقت زایمان درد می کشند یا نه، و اگر می کشند کدام امامزاده را صدا می کنند. ممکن است برای پانداهای حامله گریه کند حتا.
نامبرده رسیده به مرحله خطرناک انفعال. هیچ چیز خوشحالش نمی کند، هیچ چیز ناراحتش نمی کند. واکنش عاطفی ندارد. به قضاوت بقیه درباره خودش و سر و وضعش اهمیت نمی دهد. چشمهایش را عمدا زیر دوش باز می گذارد تا شامپو برود داخلشان و بسوزند و سرخ شوند، لابد به نیت تنبیه شدن چشمها که عقل ندارند و می بینند آنچه نباید.
نامبرده مدتی است گم شده. دکترها می گویند افسرده شده است، اما او فقط گم شده، طفلک تنها. اگر پیدایش کردید، لطفا او را به روزهای خوب برگردانید...
پ ن :
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید.
برچسب:
نویسنده: نوید عباسیان