مثلا همانی بشود که میخواستی،
مثلا ذوق کنی و از ته دلت بگویی آخیییش!
مثلا حال دلت خوب باشد و به هرکس که رسیدی
حال خوب و لبخندهای غلیظ تعارف کنی.مثلا بخندی،خندهات بشود قهقهه، مثلا ذوق کنی
و ذوقت برق شود و بریزد توی چشمهات.مثلا هی دنبال کسی بگردی که بیتکلف بنشینی مقابلش و هی از حال خوبت و اتفاقات خوبی که افتاده حرف بزنی و ذوق کنی،هی حرف بزنی و از شدت هیجان،بالا و پایین بپری.مثلا کیف کنی از اینکه 1 خطاب شوی،مثلا شبها توی دلت قند آب شود و ثانیهها را تا رسیدن روز بعد بشماری.مثلا کلی دلیل برای خوشحالی داشتهباشی.کلی انگیزه، کلی دلخوشی،کلی حادثهی خوبِ در آستانهی وقوع...مثلا رسیدهباشی به تمام چیزی که از جهان میخواستی...
پ ن :شبیه پدرم شدهام؛
عصبانی
کمحرف
بیپول
مستاجر
کاش شبیه پدربزرگم میشدم،
مرحوم
مغفور
شادروان
جنتمکان. .
♥ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 0:12 توسط آرامش:
برچسب:
نویسنده: نوید عباسیان